داستان کوهنوردی که ....




کوهنوردی می خواست بلندترین قله رو فتح کنه.

بالاخره بعد از سال ها ماجراجویی رو شروع کرد. اما از اونجا که آوازه فتح قله رو فقط واسه خودش می خواست تصمیم گرفت به تنهایی این کارو انجام بده .

او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیروقت بود و به جای چادر زدن به بالا رفتن ادامه داد.تا کم کم هوا تاریک شد ...

سیاهی بر کوه سایه افکنده بود و ماه وستاره ها توی سیاهی شب گم شده بودند و کوهنورد نمی تونست جایی رو ببینه !

در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدم تا قله مونده بود که پاش لغزید و حس کرد که جاذبه زمین داره اونو در خودش فرو می بره !!

همچنان در حال سقوط بود و در این مدت تمام وقایع خوب و بدزندگیش پیش چشماش ظاهر شدند!

ناگهان درست درلحظه ای که مرگ رو به خودش نزدیک می دید،حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده، اونو به شدت می کشه !

میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب بود، که اونو نگه داشته بود.

در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد زد : خدایا کمکم کن ...

* ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می خواهی؟ جواب داد. خدایا نجاتم بده !

* آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟ جواب داد. بله باور دارم که می تونی !

*ندا رسید. پس طنابی که به دور کمرت بسته شده قطع کن ... !!

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توانش طناب رو بچسبه !

فردای اون روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طنابی آویزان بوده است.

و دستهایش طناب رو محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... !!!



تاریخ آخرین بروزرسانی   :  1395-1-10 12:42        برو بالای صفحه نسخه قابل چاپ