• 1405/03/11
  • - تعداد بازدید: 124
  • زمان مطالعه : 2 دقیقه
بازگشت بیمار مجهول الهویه به آغوش خانواده

روایت بازگشت بیمار مجهول الهویه؛ از سکوت و بی‌نشانی تا آغوش خانواده

گاهی یک بیمار گمنام، با سکوتش همه‌چیز را سخت‌تر می‌کند؛ اما صبوری، همدلی و پیگیری یک تیم درمانی می‌تواند همان سکوت را به پلی برای نجات تبدیل کند. این روایت، از بخش مردان ۴ باغ بیمارستان اعصاب و روان استاد محرری است؛ جایی که یک جوان مجهول‌الهویه، پس از روزهایی دشوار، دوباره به خانواده‌اش رسید.

 

 

روایت از زبان روان‌شناس بخش

یکی از شیفت‌ها بودیم که جوانی مجهول‌الهویه را به بخش منتقل کردند. از همان ابتدا معلوم بود حال جسمی‌اش خوب نیست؛ رنگ‌پریده، نحیف و ناتوان. آن‌قدر ضعف داشت که توان راه رفتن نداشت و استخوان‌بندی بدنش از زیر لباس بیمارستان پیدا بود.

 

 

روزهای اول، نه اشتهایی داشت و نه توان غذا خوردن. ارتباط کلامی هم برقرار نمی‌کرد. اما بخش ما فقط تخت و دارو نیست؛ اینجا آدم‌ها کنار هم قرار می‌گیرند. پرسنل مهربان و دلسوز بخش مردان ۴، با صبر و مراقبت، به‌نوبت فرنی، سوپ و مایعات را آرام‌آرام به او می‌خوراندند تا بدنش کمی جان بگیرد. کم‌کم که حالش اندکی بهتر شد، با کمک پرسنل و همراهی بعضی از بیماران، از تخت پایین می‌آمد و چند قدمی راه می‌رفت؛ قدم‌هایی کوتاه، اما امیدوارکننده.

 

 

با وجود سکوتش، ظاهر امر نشان می‌داد شنوایی دارد. همین نکته برای من به‌عنوان روان‌شناس بخش، یک مسیر تازه باز کرد: ارتباط غیرکلامی. قلم و کاغذ را آوردم و کنار تختش نشستم. پرسش‌ها کوتاه بود و پاسخ‌ها گاهی فقط یک اشاره، یک نگاه یا چند خط ناتمام. نوشتن برایش روان و کامل نبود، اما همان چند نشانه کوچک، کلید ماجرا شد.

بعد از چند تلاش، توانست نام یک سوپری در دماوند را بنویسد؛ کلمه‌ها دقیق نبودند، اما قابل حدس بودند. همان‌جا تیم ما تصمیم گرفت این سرنخ را جدی بگیرد. با جست‌وجو در گوگل، چند گزینه پیدا کردیم. تماس‌ها آغاز شد. توضیح دادیم که جوانی با این نشانه‌ها در بخش بستری است و فقط همین رد را از خودش به جا گذاشته.

در یکی از تماس‌ها، صاحب سوپری با شنیدن توضیحات ما گفت احتمالاً او را می‌شناسد. برای اطمینان، با رعایت ملاحظات لازم، عکس برای شناسایی ارسال شد. چند دقیقه بعد، پاسخ آمد: «خودش است».

از همین نقطه، روند شناسایی خانواده هم سریع‌تر پیش رفت. نامش علیرضا بود. خانواده‌اش پیدا شدند و خبر رسید که مدت‌ها بی‌خبر مانده بودند و حالا با شنیدن این خبر، در راه بیمارستان‌اند.

 

 

در کنار پیگیری‌های درمانی و اجتماعی، همراهی و همدلی مردم هم نقش خودش را نشان داد. با کمک‌های مالی صاحب سوپری محل و پیگیری‌های انجام‌شده، مقدمات تحویل علیرضا به خانواده فراهم شد. روزی که خانواده‌اش آمدند، فضای بخش رنگ دیگری داشت؛ اشک، نفس راحت، و آن حس مشترک که گاهی یک تماس درست، یک پیگیری به‌موقع و یک تیم همدل می‌تواند پایان یک نگرانی طولانی باشد.

علیرضا از بخش ما رفت، اما یادآوری این تجربه برای ما ماند: در باغ بیمارستان اعصاب و روان استاد محرری، درمان فقط دارو و پرونده نیست؛ گاهی امید از مسیر یک کاغذ و قلم شروع می‌شود و با همکاری پرسنل، همراهی بیماران و مشارکت مردم به آغوش خانواده می‌رسد./کاظمی راد

1405/3/11

  • گروه خبری : تازه های خبر,تازه های خبر
  • کد خبری : 152988
کلیدواژه

تصاویر

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید